تبليغاتX
آپولو

آپولو

همیشه آرزو داشتم اگر جایی می روم و با کسی آشنا می شوم یا در مصاحبه ی کاری و درسی شرکت می کنم از من بپرسند کارگردان مورد علاقه ام کیست؟ اما در این دوره زمانه که خواسته های عادی مردم هم انجام نمی شود چنین خواسته ی نا متعارفی باید هم اتفاق نیفتد. خیلی سعی کردم چیزی ننویسم شاید هم برای اینکه از من بپرسند که نشد، هم به این دلیل که ارزش و جایگاه این کارگردان مورد علاقه ام به قدری بالاست که دلم می لرزید از نوشتن، اما یک روز دیدم زمانه دارد از من جلو می زند و هر گوشه کنار مطلبی درباره ی تیم برتون نوشته شده و به چاپ می رسد. خیلی ستم بود پس طلسم را می شکنم و با این آغاز می کنم.

تیم برتون برادر، دوست، یار و پدر خوانده فرزند من است. او روحی شکوهمند و منحصر به فرد دارد. کسی که تا پایان جهان با او خواهم ماند. فقط یک لحظه چشم هایتان را ببندید و به کلمه تیم برتون فکر کنید. آیا اولین چیزی که جلوی چشمتان می آید، چهره ی بهت زده و موهای پریشان او در ادوارد دست قیچی نیست و حالا بر عکس به جانی دپ فکر کنید؛ آیا دنیای برتون با همه ی آن ماجراها و رنگ ها و طنزها و قصه ها و کودکی ها و... در ذهنتان نقش نمی بندد؟ "جانی دپ"

من اگر به سینما و داستان نویسی علاقه مند شدم خود را مدیون سه نفر می دانم: مادرم، شل سیلور استاین و تیم برتون. مادرم به این خاطر که قصه های عمو شلبی را برایم می خواند و داستان فیلم ادوارد دست قیچی را که برایم تعریف کرد و دیگر فیلم هایی که دیده بود. البته تاثیر خاله نسترن را هم نباید فراموش کنم با آن کادوهای تولد معرکه که همیشه کتاب می گرفتم... در زمان کودکی که عقل درست و حسابی نداشتم (البته الان هم تا حدودی ندارم) فیلم های برتون را در ذهن خود فلسفی تر از فیلم های دیگر کارگردانان می دانستم. با دیدن ماهی بزرگ، تیم برتون جهت تفکر مرا هم تغییر داد. یک ماهی طلایی کوچک در یک تنگ، کوچک خواهد ماند؛ اما همین ماهی در فضایی بزرگتر دو، سه و حتی چهار برابر خواهد شد. از زمانی که ماهی بزرگ را دیدم فکر نمی کردم بتوانم از تک تک لحظات فیلم دیگری از برتون لذت ببرم؛ اما باز هم برتون با فیلم های بعدی اش رو دست بزرگی به من زد. برتون هر چیز ساده ای را در فیلم هایش فانتزی نشان می دهد حال چه برسد به دنیای فانتزی رولد دال. چارلی و کارخانه ی شکلات سازی یکی از فانتزی ترین فیلم هایی بود که تا آن زمان دیده بودم. هنوز هم بعضی اوقات افراد پرخور را که می بینم یاد اگستوس گلوپ می افتم. عروس مرده بهترین انیمیشنی بود که تا به حال دیده ام، تمامی صحنه های فیلم پر جزییات بود که همین برای یک انیمیشن آن هم با شیوه ی استاپ موشن، کاری بس سخت (همین انیمیشن بود که مرا در آزمون جشنواره ی جیفونی ایتالیا پیروز کرد ولی پرسپولیس ساتراپی گروه ما را مرده کرد) از شاهکار آخری هم که نمی توان گذشت، سویینی تاد: آرایشگر شیطانی خیابان فلیت با آن پایان تلخش اما انگار ماهی یک بار دیدنش را بر خود واجب می دانم. هنوز هم گاهی اوقات قطعه My Friends را زمزمه می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:24  توسط ایمان لطفیان  | 

بیست‏وسومین جشنواره‏ی فیلم کودکان ونوجوانان همدان مانند دیگر جشنواره‏های ایران به پایان رسید، اما مشکل این‏جاست که چرا باید از کلمه‏ی مانند استفاده کنم؟ مگر جشنواره برای کودکان و نوجوانان نیست؟ فکر کنم مسئولین جشنواره نیز از پاسخ به این سوال عاجز باشند وگرنه در جشنواره‏یی که کودکان برای تماشای کارتون و فیلم آمده‏اند فیلم‏هایی از قبیل چشم و مغول را در جشنواره حال برای هر بخش و ویژه برنامه انتخاب نمی‏کردند! وقتی برای داوران خارجی راجع‏به این دسته فیلم‏ها که در این دوره و دوره‏های قبل نمایش داده‏اند صحبت کردم باور نمی‏کردند که جشنواره به خودش این اجازه را بدهد و به خاطر بزرگترها بچه‏ها را نادیده بگیرد. اصلاً چرا راه دور برویم همین می‏زاک خودمان فیلمی که بزرگترها هم در جشنواره‏ی فجر و منتقدان با آن مشکل داشتند! حال به صرف این‏که در داستان اشاره شده که بچه‏یی به خاطر پلیدی‏های روی زمین رغبتی به دنیا آمدن ندارد می‏شود این فیلم را در شاخه‏ی کودکان و نوجوانان قرار داد؟!!!. از مسئول انتخاب هم که سوال می‏کردیم چرا چنین فیلم‏هایی را انتخاب کردند؟ می‏گفتند: زمانه‏ی متفاوتی است و بچه‏های این نسل همه روشنفکر هستند! براستی این است معنای روشنفکری؟ باور کنید چه بسیار فیلم‏هایی هست که اگر برای پر شدن و متعدد کردن بخش‏های جشنواره بخواهیم می‏توانیم سراغ آن‏ها برویم. فیلم‏هایی بسیار بهتر از می‏زاک و زادبوم هست که بچه‏ها را خوش‏فکر بار بیاورد. مگر ماهی بزرگ تیم برتون نبود فیلمی که به بچه‏ها یاد می‏داد چگونه هدف را جستجو و دنبال کنند، مگر چارلی و کارخانه شکلات سازی نبود که به بچه‏ها اهمیت خانواده را نشان می‏دهد این همه فیلم هست که همراه با تصاویر شاد و کودکانه این همه پیام و حرف پشتش خوابیده. نگوئید نیست بگوئید نمی‏خواهیم.

زمانی که برای داوری در جشنواره انتخاب شدم با خوشحالی با خود می‏گفتم: جشنواره همدان راه خودش را پیدا کرده طی این دو دوره قبل این قدر تجربه کسب کرده‏اند که سلیقه‏ی بچه‏ها را بشناسند و فیلم‏های درست را در هر بخش انتخاب کنند حال چه برای کودک چه درباره‏ی کودک. اما خیال باطل؛ هیأت انتخاب هنوز در دوران بچه‏های آسمان فکر می‏کردند( که ایکاش همان بچه‏های آسمان را نشان می‏دادند). بعضی از فیلم‏ها به قدری کسل کننده بودند که حتی بزرگترها هم برای دیدنش رغبت نشان نمی‏دادند و ما در طی پخش فیلم به فکر فلسفه‏ی چرت زدن بودیم. یکی از داوران خارجی از ما ایرانی‏ها پرسید که فیلم‏های ایرانی شبیه فیلم‏های عربی هستند؟ ما هم که به‏مان بر خورده بود گفتیم: نه! و شروع کردیم تعریف و تمجید از فیلم‏های ایرانی،( و باز هم ایکاش) ایکاش تعریف نکرده بودیم دوباره آبرویمان و اصلاً عرق ملی‏مان خدشه دار شد. خیلی طول کشید تا آن‏ها متوجه کنیم کار یک آماتور بوده و آن‏ها هم می‏گفتند: که آماتور را نباید در چنین جشنواره‏ی بین‏المللی راه دهند(که راست هم می‏گفتند)

البته مشکل تنها از خود جشنواره نیست و کارگردان‏ها هم کم لطفی در حق بچه‏ها می‏کنند. آن قدر درگیر درباره‏ی کودک شده‏اند که دیگر سلیقه‏ی بچه‏ها را فراموش کرده‏اند و اگر کسی به آن‏ها بگوید که بچه‏‏ها آن لذتی را که باید از فیلم‏های شما نمی‏برند باور نمی‏کنند؛ تا قبل از مراسم اختتامیه با خود میگفتم: یعنی کسی نیست که فقط بچه‏ها برایش مهم باشد نه جایزه؟ اما آقای کرامتی جمله‏یی را در مراسم اختتامیه گفتند که به قول ما جوانان خیلی با آن حال کردم: من اگر اینجام فقط برای این است که دل حداقل دو سه تا بچه را شاد کنم. هدف اصلی و نهایی جشنواره هم چیزی  غیر از این نیست ولی هنوز چرا در  مسائل اولیه دچار مشکل هستیم شاید درک آن برای ما سنگین باشد و خیلی زود است تا ما متوجه مشکلات عمده بر سر راه سینمای کودک را بفهمیم. باور کنید خوش‏حال کردن و شاد کردن کودکان ساده‏تر از آن است که حتی فکرش را بکنید. فقط کافی است اولین دغدغه کودکان باشند. در چند روز داوری افرادی که با ما مرتبط بودند و هنوز کودکی خود را فراموش نکرده بودند مفرح‏ترین و شادترین لحظات را برای ما فراهم آوردند. کودکی آن‏ها که هنوز زنده است می‏توانند برای کودکان فیلم بسازند، تصمیم بگیرند، و اجرا کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:25  توسط ایمان لطفیان  | 

این یاد کردن عزیزان در روز تولدشان خیلی خوبه اما از چند روز قبل مرتب برای خودم یادداشت می گذاشتم که تولد عمران صلاحی عزیز را فراموش نکنم که شانس در روز تولد این عزیز .مشکل وصل شدن به اینترنت را پیدا کردم نگران شدم که زمان را از دست بدهم ولی خوشحالم که بهر حال موفق شدم.

عمران صلاحی را از دوران ابتدایی  با «بچه ها...گل اقا» شناختم که صفحه ایی به نام «زبان بسته ها» داشتند که حکایت های مختلف از زبان حیوانات و اشیا بود و از همان زمان علاقه زیادی به کارهای ایشان پیدا کردم.

این یکی دو نمونه از اشعار این عزیز سفر کرده

عین ـ صادم . عین ـ صادم . عین ـ صاد               «شاملو» شد «بامداد» و من شدم «مداد»!

«بشنو از من چون حکایت می کنم»                   بچه ها را هم رعایت می کنم

من برای بچه های نازنین                                 قصه می گویم بدون نقطه چین

صرف کن نان و پنیر و پسته ای                          تا بگویم قصه ی سر بسته ای

و در ادامه حکابت گاوها و قورباغه ها است که می توانید آن حکایت و دیگر حکایات را در مجموعه کارهای ایشان بخوانید

و اما حکایت بوف کور

موش و گنجشکی به تیپ هم زدند                      طعنه هایی تلخ و بس محکم زدند

این به آن گفتا که تو خیلی خری!                        آن به این گفتا تو هم چون عنتری !

جغد کوری ناظر این جنگ بود                              عینکش هم تیره ی پر رنگ بود

موش گفتا ای جناب بوف کور                              ای تنت چون موش خیلی جمع و جور

باید از مخلص هواداری کنی                              توی دعوا بنده را یاری کنی

داد پاسخ با ادب آن بوف کور:                            نیستم من موش و هستم از طیور

بنده را از محضر خود دور دار                              توی این دعوا مرا معذور دار

خنده زد گنجشک و بس خوشحال شد                جغد هم پنهان به زیر بال شد

 گفتش ای جغد گرامی پس بیا                         بال خود بگشا و یاری کن مرا

جغد گفتا نیستم من از طیور                              نام و فامیلم شد اکنون موش کور

ناگهان آمد ندا پس کیستی                            قصه ی صادق هدایت نیستی

لحظه ای بنشین به روی صندلی                      تا بگویم واقعا ول معطلی 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط ایمان لطفیان  | 

پسر نوجوان از همه لحاظ آماده بود . می دانست که چه باید بپرسد و بگوید.احساس می کرد که می تواند به درستی کارها را انجام دهد.از این دیدار تنها یک آرزو داشت. اینکه بتواند سوال هایی در مورد نوشتن و نویسندگی داشته باشد و نویسنده از او و سوال هایش خوشش بیاید.اما نگران بود که نویسنده تحویلش نگیرد و یا مسخره اش کند.

نگرانی نوجوان وقتی بیشتر و پر رنگتر شد که آدرس خانه ی نویسنده را متوجه شد.می ترسید مثل خیلی از افراد سرشناس او نیز متکبر باشد.کتاب هایش را دوست داشت و از کودکی با کتاب های نویسنده آشنا شده بود.دلش می خواست که همانند شخصیت های کتاب هایش باشد. پسرک باچند خبرنگار و یک ناشر برای عیادت از نویسنده به سوی منزل نویسنده روانه شدند و با ایشان دیدار کردند. برخلاف تصوراتش نویسنده رفتار صمیمانه و گرمی داشت.پسر از خود و فکرهایش خجالت کشید و برای جبران سکوت کرد.

اما برای احترام به جمع تنها یک سوال کرد و به خوبی و گرمی جواب گرفت.دلش می خواست که نویسنده بایستد و بر سرش فریاد بزند.اما چیزی که دید باعث خجالت بیشترش شد لبخند نویسنده 

ملاقات با آقای هوشنگ مرادی کرمانی یک تجربه لذت بخش و آموزنده بود. امیدوارم که همه ی نویسندگان عزیز کشورمان سالم و تندرست باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:21  توسط ایمان لطفیان  | 

چندی پيش در تنها روزنامه سينما وتأتر ايران روزنامه بانی فيلم آگهی را ديدم برای ديپلم ردی های عزيز.اصل خبر چنين بود:ديپلم ردی ها و ترک تحصيلی ها«علاقه مندان به ادامه تحصيل» ديپلم رسمی آموزش و پرورش در رشته های:گرافيک رايانه،تصوير برداری،عکاسي مؤسسه دار...

مايه تأسف بود، هنر وسينما را برای ديپلم ردی ها می دانستند. در دوران رنسانس هر کس که هنری بلد بود ديگران به او احترام می گذاشتند اما الآن چنين نيست.انتظار ميرود چند صد سال ديگر چنين آگهی را در تنها روزنامه علمی ايران نوادگانمان ببينند:

دانش آموزان ابتدايي عزيز بشتابيد!!!دانشگاه آکسفورد در يک قدمي شماست.

با همه ي احترامي که براي اين گروه ( ديپلم ردي ها و ترک تحصيلي ها ) قائليم ؛ چرا که مشکلات زندگي و مالي ، گاهي سربازي و ازدواج باعث جدا ماندن از تحصيل مي شود ؛ اما بايد قبول کنيم که جدا شدن از فضاي به روز آموزش روند فراگيري را کند ميکند .

در درس اجتماعي سوم راهنمايي گفته که آموزش به صورت عالي و رايگان در سطح کشور ؛ حال براي ديپلم ردي ها که هزار و يک مشکل دارند مبالغ سنگيني جهت ادامه قرار داده اند اين اتفاق هم براي اين گروه تلخ است هم آينده سينما نگران کننده .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 20:30  توسط ایمان لطفیان  | 

دنيا پر از سگ است جهان سر به سر سگي است،غير از وفا صفات بشر سگي است

                                                                  مريم جعفري

در اين دنياي سگي ما هستيم و در اول هيچ نيستيم همه از ابتدا پاک بدنيا مي آييم و آينده ما بر هيچکس به غير از خالق اين دنيا معلوم نيست.

بزرگ و بزرگتر مي شويم بعضي تبديل به دکتر پژوهان ها و منصور ها شده و بعضي ديگر فرقه ي ابولحسني ها وتباه شدگان در اين جهان بزرگ را تشکيل مي دهند.البته حسن گلاب هايي هم در اين بين قرار دارند که عاقبتشان معلوم است ديگر!!!

ما به چند حالت مختلف مي توانيم باعث افتخار و رکورد دار شدن خود و کشورمان بشويم:

1-مادر زادي همانند آن جوان فرانسوي،نابغه باشيم(يا با تلاش خود را به چنين درجه اي برسانيم)

2-کلاً از لحظه ي تولد پولدار باشيم ،يکي از شروط پولدار بودن اين اين است که در کودکي اندرون ني ني لاي لاي هاي چند ميليون توماني بخوابيم(البته داراي عرضه پول نگاه داشتن باشيم وگرنه دو دقيقه اي پول،پر)

3-از بچگي تپلي بوده و استخوان بندي درشت داشته باشيم و البته علاقه ي به وزنه برداري(براي ورزش هاي ديگر هم صدق مي کند)

4-خوش صدا بوده و هر گاه که جو مي گيرتمان با سبکي نو آواز خر در چمن سر بدهيم

5-اهل فيلم وسينما بوده،اما(به قول کمال تبريزي) دوست جوان من اگر در فکر ساختن فيلم هستيد، ابتدا به سراغ فيلم کوتاه برويد ولي فيلم کوتاه را فيلم تمريني آماتور ها ندانيد بلکه خود حرفه ي خاصي است.

6-طبع شعر داشته باشيم(خواهشاً اول سبک شعر ها را ياد بگيريد بعد ناشعر بگوييد.)

7-اهل کاشان باشيم معني درست تر آن يعني نقاشي بلد باشيم.

اکثر انسان هاي زمين يکي از اين چند حرفه يا صفت را دارند اما اگر کسي داراي هيچ کدام از اين ها نيست نگران نباشد مشکل از ماست که فقط همين تعداد را مهم مي دانيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:28  توسط ایمان لطفیان  | 

با همه ی درس و مشق اما جشنواره و نمایشگاه مطبوعات چیزی نیست که بتوان از آن صرف نظر کرد . با پدر و مادرم رفتیم خیابان حجاب و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان .جایی که من در آنجا بزرگ شدم . بهترین خاطرات کلاسهای زبان را در آنجا گذراندم و بهترین معلمم خانم "محسنی" عزیز که هر چه از زبان انگلیسی سرم می شود مدیون ایشان هستم . بگذریم در فضای کودکی و خاطرات آن به دنبال نشریات مورد علاقه خودم بودم و اینجور وقتها پدر مادرم اصلا کاری با کارم ندارند . موبایل هم برای گم شدن در علاقه های آدم ساخته شده والله به چه دردی می خورد . در غرفه همشهری ازمن سوال شد که دوچرخه می خونم و من با جدیت گفتم : نه همشهری جوان می خونم و تعجب کردند چرا نمی دانم؟! در نمایشگاه دلم برای تنها روزنامه ایی که مرا به خود علاقه مند کرد و بعدها روزنامه خون شدم تنگ شد یعنی روزنامه یا نه هفته نامه " ایران جمعه " با شخصیت هایش کلی حال میکردم و هفته ها را به امید آن سپری می کردم ولی آبی ریختند روی آتش ما علاقه مندان این روزنامه .این نیز بگذرد شاید انطوری رسم بزرگ شدن باشد که زیاد دل نبندیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 13:35  توسط ایمان لطفیان  | 

                   اين روز ها که ديگر حواس برايم نمي ماند ، سر کلاس درس که مثل کلاه قرمزي پا در هوا هستم ، زمان ومکان را هم از ياد برده ام من که ادعاي  حافظه را مي کردم سالگرد فوت  عمران صلاحي 11/7/1385 (ع.ص.مداد ، آرمان صلاحي ، جواد مخفي ، بچه جواديه و ...)را هم  فراموش کردم.پس به ياد عمران صلاحي : (مقدمه ي منظوم مجموعه شعر زبان بسته ها چاپ شده در نشريه بچه ها... گل آقا را بخوانيد)

بچه ها، بچه ها،سلام سلام

                 (پخش موسيقي بدون کلام)!

 بچه ها ما همه زبان داريم

                     همگي قدرت بيان داريم

در عوض، عده اي زبان بسته

                     از درختان گرفته تا هسته

از کبوتر گرفته تا شاهين

                    از الاغي که ميرود با«هين»!

از گل و بوته و شکوفه وسنگ

                   از همين برگ هاي رنگارنگ

حرفشان در گلو گره خورده

                   دلشان زين قضيه ازرده

بعد ازين، هر شماره، هر هفته

                   اين«مداد» زوار در رفته،

مي گشايد ازين زبان ها بند

                   مي کند اندکي به آنها بند

 مي نويسد ز خرس وخوک وخروس

                           از سک و موش و گربه هاي ملوس

مي رود گاه جانب ريشه

                           مي زند سر به اره و تيشه

           تا زبان وا کنند و حرف زنند

                    حرف هاي بديع وژرف زنند

   الغرض، اي جناب خواننده

                    «خط نوشتم که خر کند خنده»!        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:8  توسط ایمان لطفیان  | 

اين روزها سرم خيلي شلوغ شده ، هنوز چيزي از شروع مدرسه نگذشته که کلي درس و تحقيق سرمون آوار شده همه ميگن سوم راهنمايي خيلي مهمه ! عده ايي مي کويند که شروع دبيرستان و استارت زدن مهمه و بقيه مي گويند که پيش دانشگاهي خيلي مهمه و دست آخر کنکور از همه مهم تره بعد بقيه که رفتند دانشگاه اعتراف مي کنند که تو دانشگاه هيچي مهم نيست و کسي درسي نمي خواند پس اگر قراره اين همه تلاش کنيم که آخرش تلاش نکنيم خوب پس بگذارند از همين حالا تلاش نکنيم چه فرقي مي کنه؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:22  توسط ایمان لطفیان  | 

Go to fullsize imageفکر کنم دوم ابتدائي بودم که اون پاشو به خونمون گذاشت . همون چيزی که بعضی از خانواده ها از وجودش ناراضی هستن . ابتدا با اون از طريق تصاويررنگی آشنا شدم،تک بود با خيلی از فيلمهايي که ديده بودم فرق مي کرد؛بعد از چند مدت فهميدم که اين تصاوير جالب و برای خيلی از هم سن وسالان من روياي دست يافتنی از روي کتابي با همين نام ساخته شده،شروع به خواندن اين مجموعه کردم لحظه به لحظه با شخصيت های آن بودم همراهشان مي خنديدم،غمگين مي شدم و گريه مي کردم؛حال اين مجموعه به اتمام رسيد و خيلی از ما جوانان وکودکان را غمگين تر لحظه های  داستان کرد.

هری پاتر نام اين شخصيت محبوب بود که ما هميشه همراهش بوديم.ناشر اين مجموعه اصلاً فکر نمي کرد که چنين داستانی اين قدر در ميان اکثر مردم محبوب شود ومي توان گفت که جی.کی.رولينگ يکی از موفق ترين نويسندگان(ونويسندگان زن)در قرن حاضر است .

خيلی از منتقدان ايرانی نه از داستان های اين مجموعه لذت مي برند و نه از فيلم هايش ، در بسياری از برنامه های تلويزيونی ايران در رابطه با اين که در داستان نامي از خدا برده نشده است شاکی هستند و فقط از ديد خود به قضيه نگاه مي کنند فکر نمي کنند که شايد اصلاً نويسنده قصد بدی نداشته،از طرفی هم اگر به مسائل دينی  شديداً مي پرداخت مخاطبان خود را از دست مي داد زيرا جوانان و نوجوانان امروزی نياز به تفريحی دارند که به خارج از اين دنيای کلافه کننده و در جايي جالب تر از مکان رندگي خود بروند،حال خوب است نوجوانان کشورهای خارجی تفريحات جالبی دارند اکر هري پاتر نبود ما نوجوانان ايرانی خفه مي شديم!!!

درست است که در داستان عنوان هاي دينی مثل کليسا و کتاب آسماني اشاره ای نشده(البته اگر هم اشاره مي شد آن را کنايه به دين و خدا فرض مي کردند)اما به مسائل اجتماعی و فرهنگی مثل گفت و گوی تمدن ها صلح و برابری(چيزی که در اين داستان هست اما در دنيای واقعی...)بيشتر اشاره کرده و يکی از مهمترين فوايد آن کتاب خوان کردن کودکان و نوجوانان امروزي بوده است.کمي فکر کنيد فرزنداني که به زور بيدارشان مي کرديد که به مدرسه بروند حالا آنچنان شاداب سرزنده اند که بروند سر صف بايستند و منتظر خريد جلد بعدی شوند ، شايد پدر و مادر ها در جواب بگويند که ما فقط براي چنين کار هايي از خود شوق و ذوق نشان مي دهيم خير اشتباه به عرض پدر و مادر ها رساندند!!! وقتي ما با ذوق و شوق جنين کار هايي مي کنيم از خودمان خجالت مي کشيم و باقي کار هايمان را هم به همين منوال انجام مي دهيم.

حال پدرها و مادر های عزيز دهقان فداکار بهتر است يا هري پاتر؟    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:10  توسط ایمان لطفیان  |